توی باغ آسمان

 

 

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net کلیک کنید

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا ،

اما شیطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود.

 

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید .

 

ریسمان ناامیدی را؛

 

نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری ودعاهایش؛

 

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی.

 

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، امادختر به

 

فرشته ها کمک نمی کرد.

 

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمیشود،  

هیچ وقت باز نمی شود.

 

شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید.

 

شیطان بود که میگفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود.

 

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.

 

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که  

اینپروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

 

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز میتواند.

 

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگررا؛

 

دختر نخستین گره را باز کرد........

 

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی.

 

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود کهگریخته بود.

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط پرستو نظرات ()




روز قسمت

 

 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری چهارم www.pichak.net کلیک کنید

 

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚ بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط پرستو نظرات ()