توی باغ آسمان

سال نو مبارک

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.

قلبقلبقلب

 

 

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز

بهار زندگیتان بی انتها باد

سال نو مبارک

 

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم .

نوروز مبارک.

 

نیشخندنیشخندنیشخند

 

 

 

دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی ، شادی ، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

 

 

فرشتهفرشتهفرشته

ین بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم

 

فرشتهفرشتهفرشته

 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد.

 

 فرشتهفرشتهفرشته

بنگر به رستاخیز طبیعت که چه زیباست .

و هر سال رستاخیزی دیگر را تجربه می کنیم

و چه زیباتر رستاخیز انسان در این عصر آهن وتباهی

 

ای کاش هر روزمان نو روز باشد تا نو شویم خودمان ، اندیشه هایمان و عشقمان به همه زیبایی ها. سال نو مبارک.

 

 

 

 

سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم
با تحسین و حیرت
زیبائی را بجویم که همانا سرشت «تو»ست.
خدایا مرا برکت آن بخش
که هر روز وظیفه خویش را به انجام برسانم
به برادران و خواهرانم یاری برسانم
تا بار خود را در فراز و نشیب زندگی بر دوش کشند.
و هر روز نیایش کنم:
در آفتاب و باران بادا که خواست «تو» تحقق پذیرد.
آمین

 

 

 

براستی رسیدن این عید سعید باستانی همراه با روئیدن جوانه ها و درختان و نو شدن جسم ها و جانهای عاشقان را تبریک و تهنیت گوییم . دلهامان را نزدیک ، دستهامان را به همدیگر بدهیم و در سال جدید با یاری هم منظری زیبا و زندگی خاطره انگیز خلق کنیم .

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

 

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

سال نو مبارک.

 

 

 

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی

نوروز مبارک

 

دل شکسته

 

 

مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود
روزگارتان بهـار
لحظه هایتان پر از شکوفـه باد.
سال نـو مبارک

 

باز کن پنجره را
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد

سال نو مبارک.

 

 

 

امیدواریم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو
با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد.

 

 


و بر آمد بهاری دیگر

مست و زیبا و فریبا ، چون دوست

سبدی پیدا کن ،

پر کن از سوسن و سنبل که نکوست

همره باد بهاری بفرست :

پیک نوروزی و شادی بر دوست !

 


تبریک و تهنیت

نوروز و سال نو

همواره مستجاب

بادا دعای تو .

 

 

 

 



لحظه ای که سال تحویل میشه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه... سال نو مبارک.

 

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانی گفت که آمد روز عید گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی گفت که شاید دل عید شده اسیر باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما همه گفتیم عید آمد بوی بهار آمد(ببخشید که کمی گیج شدیم منظور همان عید شما مبارک است).




 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط پرستو نظرات ()




روباه

 

روباهی در طلوع خورشید به سایه ی خود نگریست وگفت: «امروز ناهار یک شتر خواهم خورد.»
و تمام صبح او در جستو جوی شتران بود.
اما در ظهر بار دیگر سایه اش را دید و گفت:
«یک موش هم می توان خورد.»
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط پرستو نظرات ()




جوانمرد

 

مردم می گفتند:راههای رسیدن به خدا بسیار است.
جوانمرد اما گفت:دو راه است و بیشتر نیست.
یکی راه ضلالت و یکی راه هدایت.
راه ضلالت راه بنده به خداست و راه هدایت راه خدا به بنده .
پس اگر کسی بگوید به سوی خدا می روم بدان که اشتباه می کند.
زیرا تنها کسی می تواند به سوی خدا برود که می برندش  که
می کشندش.
جوانمرد هنوز داشت می گفت:که او را کشیدند و بردند.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط پرستو نظرات ()




جوانمرد

 

پاهای مسافر تاول زده بود و به دشواری قدم از قدم بر می داشت . می گفت:ببینید ای مردم این پای تاول زده پاداش گام زدن در راه خداست.
جوانمرد از آن حوالی می گذشت به مسافر گفت:اما راه خدا را با پا نمی توان پیمود این راهی است که تنها با دل می توان رفت. با دلت برو آنقدر تا تاول بزند.
جوانمرد رفت جوانمرد با دلش رفت و هیچ کس نمی دانست که او دلش تاول زده است.
 
از میان این همه نصیب و این همه رزق که در جهان است.
ای جوانمرد تو چه چیزی را بر گزیده ای ؟
_اندوه را.
_اندوه را چرا جوانمرد؟
_اندوه را زیرا هرگز خدا را آنگونه که سزاوار او بود یاد نکرده ام و خدا بود که به من گفت:اگر به اندوه پیش من آیی شادت کنم و اگر با نیاز آیی توانگرت . پس نیاز و اندوه را بر گزیدم تا شادی و توانگری ارزانیم شود.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط پرستو نظرات ()




جوانمرد

 

گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خور شید جوانمرد باش
« نظامی»
 
به جوانمرد کفتند: از این دنیا چه با خود ببریم که آنجا نباشد و چه به خداوند پیشکش کنیم که نداشته باشد؟
جوانمرد گفت:هیچ چیز نیست که آنجا نباشد و اینجا باشد و هیچ نیست که بتوان به خدا هدیه کرد.
اما از اینجا با خود نیستی ببرید و به خدا نیاز پیشکش کنید تا خدا به شما بی نیازی ببخشد و هستی هدیه تان دهد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط پرستو نظرات ()




یک لیوان شیر

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد

 

.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم
»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند
.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت
.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.

آهسته انرا خواند

 

 

<<بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شدست>>

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط پرستو نظرات ()